عبد المحمد آيتى

28

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

پر از ناله و زارى گرديده بود . [ 36 ] همه فرياد برآوردند كه ما را طاقت اين همه نيست . از يك سو سپاه مغول و از ديگر سو دجله راه بر آن‌ها بسته بود . در كشاكش اين حال مجد الدين محمد بن الحسن بن طاوس الحلى و سديد الدين يوسف بن المطهّر و شمس الدين محمد بن العز را در صحبت رسولى با مكتوبى به حضرت ايلخان فرستادند « 1 » كه همه ايل و مطيع هستيم و پيروزى ايلخان را از اخبار اجداد خويش ائمهء اثنى عشر مخصوصا امير المؤمنين على عليه السلام شنيده‌ايم . هلاكو آنان را بنواخت . و بدين وسيله اهل حلّه از سطوت او در امان ماندند . هلاكو ، تكله و علاء الدين العجمى را به شحنگى آنجا فرستاد . خليفه كه سخت مستأصل شده بود دست به دامن اين و آن مىزد . وزير گفت لشكر مغول را پايانى نيست و استيلاء ايشان هر روز زيادت مىشود . بهتر آن است كه امير المؤمنين ترك جنگ گويد و تسليم ايشان گردد . [ 37 ] و به طوع و رغبت بىدرنگ به خدمت هلاكو رود . زيرا آنچه او را بر اين جنگ واداشته طمع در مال و ثروت خليفه است . اگر خليفه هرچه دارد مبذول دارد صلح و صفا ميانشان برقرار گردد . و براى استحكام اين صلح و صفا خليفه دخترى به هلاكو دهد و دخترى از مغول براى پسر خود خواستگارى كند . خليفه آن‌چنان وحشت زده بود كه حق از باطل نمىشناخت اين پيشنهادها را بپذيرفت و روز يك‌شنبه چهارم ماه صفر سال 655 « 2 » با هر دو پسران خود ابو بكر و عبد الرحمن و كوكبه‌اى عظميم از علويان و دانشمندان و اولياء ملك و مقربان و وجوه و خواص غلامان و خادمان رو به سوى ايلخان نهاد . وقتى از دروازه خارج شد و نزديك ربض كه به لغت ايشان كرياس گويند رسيد از ورود آن همه اطرافيان ممانعت كردند و تنها خليفه را با دو پسرش و دو سه خادم بار دادند و خيمه را بر روى آنان بستند . سليمان شاه و دواتى و شرابى با چند تن خواص به ياساء پادشاه اختصاص يافتند . روز ديگر هنگام طلوع خورشيد ايلخان لشكر را به غارت شهر فرمان داد . مغول پس از آن‌كه بارو را ويران كردند و خندق را انباشتند به شهر درآمدند . [ 38 ] و آن‌قدر كشتند

--> ( 1 ) - اهل حلّه فرستادند . گويا از متن كتاب در هنگام استنساخ چيزى افتاده باشد . ( 2 ) - در متن چنين است